امروز: ۱۳۹۶/۹/۲۴
www.Bohraan.com
پربیننده ترین ها

جستجو
   

سيستم كاربري
E-mail
کلمه رمز
» كلمه رمز خود را فراموش كرده ايد؟
» عضويت کاربران جديد

آمار بازدیدکنندگان سایت

آب و هوا



ارسال به دوستان  نسخه چاپی
پاورقی های زیبا برای بم:
 توفان برجهازکویر
نورالله نصرتی-کارشناس ارشد ادبیات نمایشی-- تقدیم به روح زنده‌یاد بیژن دفتری فرمانده عملیات امدادی جمعیت هلال‌احمر در بم

 

پاورقی روزنامه «شهروند» به مناسبت سال روز زلزله بم به قلم یکی‌از امدادگران هلال احمر
بخش نخست

 آن‌که می‌خندد هنوز خبر ناگوار
را نشنیده

نخستین اخبار واقعه را در واپسین دقایق شبانه جمعه پنجم دی‌ماه در قطار می‌شنوم. قطاری که مرا از سفر مشهد به تهران بازمی‌گرداند. در بی‌خوابی‌ای که به سرم زده به رستوران قطار پناه برده‌ام تا چایی بخورم و کتابی را که در دست دارم تورق کنم.  چند میز آن‌طرف‌تر، مرد مسافری با تلفن همراه خود، هیجان زده و بیقرار از چند و چون ماجرا می‌پرسد: «۸، ۹‌هزار کشته؟! جدی؟!...»  برايم اين نخستین اخبار جدي واقعه است. من تلفن‌همراه ندارم.  
اخبار ضد و نقیض است و کل خبر برای من بی‌خبر، تازه و تکان‌دهنده. حادثه در اوایل صبح روزی اتفاق افتاده که من فارغ از اخبار و هیاهوها، نه یک لحظه تلویزیون تماشا کرده‌ام، نه به كسي برخورده‌ام كه چيزي از اين خبر ناگوار با من بگويد، همراه با پدر و مادرم، به‌کلی در حال و هوای حرم رضوی و زیارت به‌سر برده‌ام.  در خيابان‌ها و تاكسي‌هاي شهر مشهد هم زمزمه‌ها و اشاره‌هايي جسته و گريخته به گوشم خورده، اما اخبار و نشانه‌هايي از يك واقعه مهم كه به پیگيري جدي وادارم كند نديده‌ام...  اما هرساعتي كه مي‌گذرد، همه‌چیز بوی واقعه‌ای عظیم را می‌دهد.  این‌که نخستین خبرهای دریافتی از هزاران کشته بگویند، نشانه این است که فاجعه هولناک‌تر از آن است که در این نخستین دقایق وصول خبر قابل تصور باشد. این را تجربه‌های قبلی‌ام می‌گوید. نخستین خبرهای دریافتی از زلزله قاینات که ظهر روز بیستم اردیبهشت ۷۶ رخ داد، احتمال چند صد کشته را هم دور از انتظار جلوه می‌داد، اما در نهایت حدود ۲هزار کشته داشت. به‌یاد تصاویر تلخ و خاطره‌های ناخوشایندم از آن زلزله می‌افتم که برای اولین‌بار از نزدیک با آن همه مصیبت غیرقابل تصور روبه‌رو می‌شدم و آن همه جنازه می‌دیدم، چنان‌که تا ۳ روز پس از بازگشت از آن کویر زخم خورده و داغدیده، یا بدخواب شده بودم یا خواب‌هایم پر از کابوس مرگ و جنازه و داد و هوار آدم‌های بی‌شمار بود.
تا به ایستگاه راه‌آهن تهران و بعد تا ۶ صبح که به خانه برسم، چه دلشوره‌ای دارم! اخبار ساعت ۷صبح تلویزیون، امضای قاطع واقعیت آن خبر ناگوار است. با پدر و مادرم که همسفران عزیز من بودند درباره خبری که از ابعاد سنگین زلزله شنیده‌ام در قطار و تا به خانه و این ساعت اخبار چیزی نگفته‌ام، گذاشته‌ام این سفر که برای هر سه‌مان باصفا بود، تا به پایان به کامشان شیرین بماند و صرف چای شیرین صبحانه را تمام کنند. اما حالا دیگر، چشیدن طعم تلخ شنیدن اخبار این واقعه، برای من و آن ۲ و میلیون‌ها‌ تن، اجتناب‌ناپذیر است.  قبل از ساعت ۸ صبح، در اداره‌ام. باخبر می‌شوم که نخستین گروه از همکارانم در روابط‌عمومی جمعیت هلال‌احمر، همان بعدازظهر روز جمعه عازم بم شده‌اند و تدارک حرکت گروه بعدی درحال انجام است. بعدازظهر به خانه برمی‌گردم و وسایل سفر را مهیا می‌کنم و به اداره بازمی‌گردم و همراه دیگر همکارانم تا ۸ شب منتظر می‌مانیم، اما بالاخره اعلام می‌شود به‌دلایل مختلف امشب باید از پرواز منصرف شویم. در مسیر بازگشت دوباره‌ام به خانه باران شدیدی می‌بارد. پایگاه‌های جذب کمک‌های مردمی از طرف جمعیت هلال‌احمر و دیگر نهادها در سطح شهر برپا شده‌اند. در گفت‌وگوهای مردم و برنامه‌های تلویزیون و تیتر روزنامه‌ها، ابعاد هولناک ماجرا هر ساعت جدی‌تر و گسترده‌تر از ساعت قبل رخ نشان می‌دهد. صبح فردا، یکشنبه هفتم دی‌ماه، ساعت ۹ به سمت فرودگاه حرکت می‌کنیم و قرار است با هواپیمای باری سپاه، پرواز کنیم. اما قسمتمان نمی‌شود و حتی یک‌بار، تا پای پرواز هم می‌رویم اما در آخرین لحظات، یکی از مسئولان متاسف می‌شود از این‌که نمی‌تواند ما را هم با آن پرواز اعزام کند. نومید از آن برادران به مقر سازمان امدادجمعیت هلال‌احمر در یافت‌آباد برمی‌گردیم و آن‌جا مختصری، یعنی حدود ۱۰ ساعت این پا و آن پا می‌کنیم و این در و آن در می‌زنیم تا حوالی ساعت ۷بعدازظهر پس از هماهنگی‌های انجام شده با وزارت کشور، قول مساعدی از سازمان هواپیمایی ارتش (ساها) دریافت می‌کنیم. ۸:۳۰ شب همراه عده دیگری از مسافران که مستقیما عازم بم هستند- شامل پزشکان وزارت‌بهداشت و همچنین گروه ۳۰ نفری امدادگران اعزام شده از کره جنوبی- سوار هواپیمای بوئینگ ۷۰۷ می‌شویم.  مدت پرواز از تهران به مقصد بم، یک ساعت و ۲۰ دقیقه اعلام می‌شود. به‌دلیل ترافیک پروازها در فرودگاه بم، هنوز برای پرواز «اکی» داده نشده و باید آن‌قدر منتظر بمانیم تا اجازه پرواز از فرودگاه بم صادر شود. ۴۵ دقیقه دیگر داخل هواپیما منتظر می‌نشینیم و سرانجام ۹:۳۰ شب پرواز می‌کنیم. حدود ساعت ۱۱شب در فرودگاهی به زمین می‌نشینیم که پذیرفتن این‌که این فرودگاه با این شلوغی رفت و آمدهای هوایی و زمینی گرداگرد آن، متعلق به شهرستانی کویری است، مشکل به نظر می‌رسد. انگار نه در گوشه‌ای از کویر- چون فرودگاه بم با شهر بم بیش از۱۰ کیلومتر فاصله دارد- که در فرودگاه پر ترافیک پایتخت یک کشور بزرگ اروپایی فرود آمده‌ایم: قیامتی است. امدادگر، سپاهی،  بسیجی، خبرنگار، روحانی، نمایندگان سازمان‌های دولتی و غیردولتی داخلی و خارجی، با محموله‌های اهدایی و ارسالی، از راه رسیده یا می‌رسند و این همه به سازهای جورواجور یک ارکستر پر سر و صدا و بزرگ را می‌مانند که اینک گرد هم آمده‌اند و سمفونی عظیمی را همصدا با هم می‌نوازند. آن‌جا، از آنها که ۲شب قبل در آن‌جا بوده‌اند، می‌شنوم که قیامت واقعی اما، آن شب‌ها بوده که گوشه و کنار فرودگاه و حتی داخل باند، لبریز از مجروحان و گاه جنازه‌های مجروحانی بوده که تا قبل از سوارشدن بر هواپیما و اعزام به بیمارستان‌های سراسر کشور، از زخم حادثه جان به‌در نبرده‌اند. همان شب نیز، کنار باند فرودگاه، ۲ مرد را می‌بینم که بر سر جنازه‌ای نشسته‌اند و یکی‌شان، بر بالین عزیز ازدست رفته خود، قرآن می‌خواند.

 
 
بخش دوم

تقدیم به روح زنده‌یاد بیژن دفتری
فرمانده عملیات امدادی جمعیت هلال‌احمر در بم

شرح یک از هزاران
صبح روزی که چهارمین صبح پس از واقعه است، مسیر۱۰کیلومتری فرودگاه بم تا بم را همراه دیگر همکارانم، در بی‌قراری و التهابی جمعی می‌پیماییم. در این ۱۰ کیلومتر راه، دلم ‌هزار راه رفته و با خود تصوراتی به همراه آورده از شهری که شنیده‌ها و خبرها همه می‌خواهند بگویند تقریبا با خاک یکسان شده است. و می‌رسیم...
 آیا باور کردنی است؟ حالا من با یک دوربین عکاسی و چند صد یا چند ‌هزار واژه مکرر و بی‌مقدار در دست‌های خالی خود چگونه از این برهوت شکسته دل و شکسته بال که فقط نخل‌های خاک گرفته نخلستان‌های آن سرد و ساکت برپا ایستاده‌اند، تصویر و ترسیمی گویا به دست دهم؟ چرا که واقعه، فراتر از آن است که با واژگان و تصاویر بتوان نشان داد یا وصفش کرد. با این همه، آدمی چه چاره دارد در بیچارگی‌ها و درماندگی‌های خود در کوران مصیبتی پرمهابت و عظیم؟ مردی که زن و بچه‌هایش را مقابل چشمانش در گوری دسته جمعی به خاک می‌سپارد، چه دارد جز ناله‌ها و فریادهایی با بهت و حیرت آمیخته و سیل اشک جوشیده از دل‌سوزانش؟ مادری یا خواهری یا همسری، چه دارد جز ضجه‌هایی از جگر برآمده؟ و نویسنده، چه دارد جز واژگانی محدود؟ پس، با همین واژگان، یک از هزاران آن‌چه را كه در آن دوشنبه غبارآلود و مصیبت‌بار بم می‌بینم، می‌نویسم:
عمق فاجعه دل را می‌لرزاند. بم، دل‌خونین ایران و داغ دل ایرانیان شده است. آیا «بم» همین سرزمین ویران است؟ این همان سرزمینی است که تا روزهایی قبل، گذرگاه‌های سایه‌سار نخلستان‌های پربارش، گردشگاه گردشگران اقصی نقاط جهان بود؟! آیا این ماتمکده ویران، همان شهری است که صبحگاه جمعه‌ای تلخ، بستر آرامش اهالی آن، که سر به بالین خواب ناز گذارده بودند تا روز تعطیل و آرامش از راه رسد به گور آرامش ابدی بدل شده است؟! دریغا! این همان بم معروف است که ارگ‌بم را در کنار گرفته بود؟ شکوه و عظمت به‌جای مانده از تمدنی هزاران ساله را؟! چونان افراد بسیاری از میان آن خیل بی‌شمار که با مقاصد گوناگون- امدادی، خبری و... - به بم آمده‌اند و در نخستین فرصت سری به ارگ ویران شده بم می‌زنند، ویرانه‌های ارگ را با احساس عمیق درد و دریغ نظاره می‌کنم. اغلب خبرنگاران- و تقریبا تمام خارجی‌ها- گاه مدت‌های مدید، ایستاده بر کنار خرابه‌های ارگ به این عظمت فرو ریخته تاریخی خیره می‌مانند یا از آن فیلم و عکس می‌گیرند. ارگ بم، این راوی خاموش تاریخ را قبل از ویرانی‌اش ندیده بودم، اما حالا هم این احساس را ندارم که روایتگری ارگ با ویرانی‌اش به آخر رسیده است. این بنای وفادار به تاریخ کهن این شهر و این قلمرو تاریخی، در این فاجعه عظیم سرنوشت خود را با سرنوشت شهر گره زده و تاب نیاورده است تا ایستاده با برج‌ها و باروهایش تنها ناظر فرو ریختن بم باشد. پس عجب نیست تا بمی چنین ویران شده، ارگ‌بمی چنین ویران را نیز در کنار بگیرد. ارگ بم و بم، هویت و اعتبارشان را از همدیگر می‌گرفتند، چرا که هردو کهن بودند، می‌دانم روزی خواهد رسید که دوباره برپا بایستند، حتی بیش از پیش نگاه ایرانیان و جهانیان را به سوی خود بکشند. اگرچه این‌جا و اکنون قلب‌های تپنده بنی‌آدم پراکنده در سراسر ایران و جهان را نگران و داغدار خود کرده‌اند.
... و دریغا بم که این‌جا و اکنون، مزار درندشت و درهم ریخته هزاران انسان مدفون شده در زیر آوارها شده، زمانی برای خود «شهری» بوده است. این خیابان‌های غبار گرفته که محل رفت‌وآمد پر التهاب و نامنظم آدم‌ها و خودرو‌های مختلف خارجی و داخلی شده، زمانی رودخانه جاری و زندگانی مردمانی بود که در مسیر آن با رویاها و آرزوهای دور و دراز خود، پراز جنب و جوش زندگی- چونان مردمان هر شهری- حرکت می‌کردند. دریغا هنوز دیده می‌شوند نشانه‌های زندگی از دست رفته شده، در دل آوارهای سرد و سنگین و سنگدل، آوارهایی از سنگ و آهن و خشت و خاک به هم کوبیده و در‌ها و پنجره‌ها و شیشه‌های درهم شکسته...  بر کاغذی که اکنون میان آوارهای خاکی خانه ویران به خاک‌آلوده افتاده، موادلازم برای تهیه یک غذای مخصوص- احتمالا از برنامه‌ای تلویزیونی یا از روی کتاب آشپزی- با ظرافت و خطی زنانه رونویسی شده است...  بر سر در اتاقی هنوز برجا مانده بر دیوار خانه‌ای ویران، برچسبی به شکل قلب و به رنگ سرخ چسبانده شده که در مرکز آن نوشته شده: پیوندتان مبارک... جعبه مقوایی رنگي و کوچک و خاک آلود، با عنوان «پودر گیاهی برای لطافت پوست صورت»... دفتر مشق... عروسک‌ها و اسباب‌بازی‌ها... عکس‌های قدیمی در قاب‌های شکسته...  عکس‌های خانوادگی...  پوسترهای ورزشی... نوارهای کاست و کتاب‌های پراکنده قفسه کتاب در هم شکسته...  مهر و جا نماز خاک‌آلود... گیسوانی زنانه که احتمالا موقع آواربرداری، از جسدی...  بس است و  واژگان نابسنده‌اند...
    دریغا دریغ! از آن همه دنیاهای زنده و رنگارنگ آرزوها و امیدها، عشق‌ها و اندوه‌ها و نومیدی‌ها که در سر و بر دل اهالی این شهر کویری و کهن بوده و در آن آخرین شب جمعه بربالین‌ها نهاده شده، دیگر کجا نشانی می‌یابند این لودرها و بولدوزرها و بیل‌های مکانیکی، این سگ‌های تجسس و این امدادگران جورواجور؟ و در این میان، چه خوشبخت‌ترند آنان که جنازه پر و بال شکسته‌شان به موقع، پیش از آن‌که چند روزی بگذرد و شود آن‌چه نباید شود، از زیر آوار بیرون کشیده شود و تا ابد سرشان بربالین خشتی در گوری نهاده شود که نشانی داشته باشد از صاحب آن قبر، برای داغداران و سوگواران بازمانده، تا اشکی برمزارشان بریزند.  دریغا دریغ! در آن چند ثانیه کوتاه واقعه‌ای که بلندای آرزوها و امیدها را درنوردیده و طومار چه زندگی‌ها را در هم پیچیده، چه گذشته بر این سرهای آرام بربالین نهاده و جان‌های بی‌خبر از آن‌که این سر را می‌نهند به بالین خوابی ابدی؟!...
با عواطف جریحه‌دار شده‌ام در این صحرای محشر این جهانی، حیرت‌زده و چونان شبحی آزرده خاطر در ویرانه‌های مرگ قدم می‌زنم و صدای ضجه‌های داغ به دل دیدگانی که ناظر بیرون کشیده‌شدن عزیزی یا در جست‌وجوی عزیز گمشده‌ای در زیر آوارهایند یا فریادهای امدادگران یا سروصدای کامیون‌ها و بولدوزرها و بیل‌های دستی و مکانیکی، گوشم را آن‌قدر پر کرده تا دیگر شنیدنشان را احساس نکنم. عکس می‌گیرم و گاهی شرمنده‌ام از این‌که در آن گیر ودار آواربرداری و تقلا و عرق‌ریزان امدادگران و حال و روز غریب بازماندگانی که کنار ویرانه خانه پر پر می‌زنند تا مگر نشانه‌ای از آشنایانشان را بیابند، آری در چنین گیرو داری، گاهی شرمنده‌ام که عکس می‌گیرم و کاری دیگر از من برنمی‌آید! گاهی پیش می‌آید، که دوربین جمع و جورم را زیر کلاه آرم‌دار جمعیت هلال‌احمر که به دست گرفته‌ام، پنهان می‌کنم و شاید به همین دلیل است که وقتی ناظر عملیات تجسس توسط یک گروه امدادگر زحمتکش کره جنوبی هستم- همان‌ها که در مسیر پرواز از تهران به بم همسفرشان بودیم- سرپرست آنان نگاهی به آرم روی لباس من می‌اندازد، پیش می‌آید و با لهجه انگلیسی‌ای بدتر از خود من می‌گوید: ما این‌جا چیزی پیدا نکردیم«دستور دهید(!) دیگر این‌جا دنبال کسی در زیر خاک نگردند...» من دوربینم را از زیر کلاه- چون شعبده بازی خجالت‌زده و شرمنده- آرام بیرون می‌آورم، او ماجرا را می‌داند و لبخند می‌زند و من از گروه آنها با سگ‌هایشان چند عکس می‌گیرم.
نکته جالبی است که شهر در این وضع هم، گردشگر کم ندارد! چقدر فیلمبردار و فیلمبردار و فیلمبردار و عکاس! نمی‌دانم از دید آن‌کسی که از نزدیک این ضیافت مرگ و مصیبت را ناظر است، حتی آن تصاویر تلویزیونی، محدود شده در کادر تصویر جعبه جادویی، در گوشه‌های اتاق‌های مرتب و گرم و نرم در آن شهرها که آدم‌های زنده و سرپا و سالم پنجره‌ای باز کرده‌اند به گوشه‌هایی از این چشم‌انداز مرگ و ویرانی و ناله و فریاد، تا کجا می‌توانند واقعیت ملموس این فاجعه را برای ببیندگان یا تماشاگرانشان مجسم کنند؟!...

 
 
 
 
 
 

بخش سوم


پیراهنی سبز بر تن شرحه شرحه

 
صبح روز دوم که گروه ما شب قبلش در حاشیه فرودگاه بم در سوز و سرمای چادر و سروصدای بی‌وقفه هواپیماهای درحال فرود یا آماده پرواز سپری کرده و صبح هم با زوزه‌های باد شدیدی بیدار شده که می‌وزید و چادر را می‌خواست از جا بکند، آماده پرواز با بالگرد‌های جمعیت هلال احمر می‌شود تا فیلم و عکس هوایی از مناطق آسیب دیده تهیه کند.  
 از آن بالا، نخلستان‌های سرسبز، چونان پاره‌های پیراهنی چندپاره که تکه‌هایی از تنی مجروح را می‌پوشاند، پیکر در هم شکسته و
شرحه‌شرحه شهر را جا به جا در برگرفته‌اند. خیابان‌ها پر از جنب و جوش حضور امدادگران و مردم، شاهرگ پرخون و تپنده‌ای است، در تن غبارآلود و دردمند شهر ویران. بهشت‌زهرای بم از آن بالا، تکیه عزاداران شلوغی را می‌ماند که در بخش‌هایی از آن هنوز مرحله عزاداری نیز فرا نرسیده، چرا که گروه‌هایی چند، در جای جای این قبرستان وسیع جدیدالتاسیس، مشغول کفن و دفن اجساد تازه کشف‌شده کشته‌شد‌گان یورش خانمان برانداز و پرتلفات طبیعت‌اند. زمین و طبیعتی که با همان خونسردی که نابه‌کارانه کار خود را ظرف چند ثانیه کرده، اکنون نیز خاموش و خونسرد، این مردم مصیبت‌زده و بهت‌زده را می‌نگرد که در کار آرایش سپاه مردگانند، در قلمروهای تازه‌ای که از خاک بکر اطراف شهر به تسخیر مرگ درآمده است.
ساعتی بعد به فرودگاه برمی‌گردیم و فرود می‌آییم. سپس رهسپار تهیه عکس، فیلم و گزارش از یکی از انبارهای امدادی بزرگ جمعیت هلال‌احمر می‌شویم که در منطقه ارگ جدید واقع شده است. در مسیر فرودگاه تا منطقه ارگ جدید- که هیچ آسیبی از زلزله ندیده – ساختمان نیمه‌ساز و رها شده «گفت‌وگوی فرهنگ‌ها» را که به شکل کره‌ای ساخته‌اند که نیمی از آن زیرزمین است، پشت سر می‌نهیم و به انباری بزرگ، بس بزرگ و سرشار از انواع موادغذایی و اقلام‌زیستی می‌رسیم. آن‌قدر جنس‌های جورواجور اهدایی مردم و سازمان‌ها گوشه گوشه این انبار بزرگ را تا سقف پر کرده‌ که تلاش ده‌ها امدادگر جمعیت برای سر و سامان دادن به آنها، گاهی بی‌ثمر به نظر می‌رسد.  اقلام، از انبار سر ریز کرده و گرداگرد آن سالن بزرگ، خرمن‌های کوچک و بزرگی از قوطی‌های کنسرو، بسته‌های نان، بسته‌های آب معدنی، بسته‌های پودر رختشویی، صابون، لباس، پتو، چراغ و الور و ده‌ها و ده‌ها قلم دیگر، درست شده‌اند.  از انبار اقلام امدادی به سمت اردوگاه بزرگی می‌رویم که جمعیت هلال‌احمر برای اسکان زلزله‌زدگان در قسمت دیگری از ارگ جدید احداث کرده است. آن‌جا دیگ‌های غذا را بار گذاشته‌اند و به زلزله‌زدگان چادرنشین اردوگاه، غذای گرم می‌دهند. برای نخستین‌بار طی این چند روز، عدس پلو را چونان لذیذترین غذایی که به عمر خود دیده‌ایم در گوشه‌ای از فضای سبز منطقه ارگ جدید صرف می‌کنیم و از آن‌جا روانه شهر بم می‌شویم.
تعداد زیاد چادرهای نصب شده جمعیت هلال‌احمر در کنار خیابان‌ها و گرداگرد میدان‌های شهر، چهره شهر را تغییر
داده‌اند...
 بهتر بگویم، نقش هرچند کمرنگی از حضور زندگی دوباره در کنار ویرانه‌های زندگی پیشین شهر، به چهره شهر زده‌اند. کامیون‌های بزرگ حمل موادغذایی با امدادگرانی که مشغول توزیع بسته‌های مختلف آن محموله‌هایند در شهر تردد می‌کنند یا جایی ایستاده‌اند. این شیوه توزیع در این وضع اجتناب‌ناپذیر است، اما در عین حال، چندان مناسب
 نیست.
 این را یکی از اهالی شهر که دختر جوانی است می‌گوید، موقعی که گروه ما کنار یکی از میدان‌های شهر (میدان عدالت) توقف می‌کند و ما با دوربین‌های در دست، به سمت میدان و چادرهای نصب شده در آن می‌رویم.
 آن دختر جوان که از داخل یکی از چادرها بیرون می‌آید، چهره‌ای خسته و چشمانی سرخ و کمی بادکرده از گریه‌ها و بی‌خوابی‌های زیاد دارد.
 به یک کامیون بزرگ توزیع موادغذایی و به مردم پر هیاهوی جمع شده بر گرد آن اشاره می‌کند و می‌گوید: این چه جور رسیدگی است؟ شما فکر می‌کنید اینها که دور آن کامیون را گرفته‌اند و داد و فریاد می‌کنند و همدیگر را هل می‌دهند و زیر دست و پا می‌اندازند تا قوطی کنسرو یا پتویی گیرشان بیاید، از اهالی این شهرند؟ مردم این شهر گدا نبودند
و نیستند.
 اکثرا وضع مالی خوبی داشتند و چشم و دل سیرند. به درون چادر اشاره می‌کند: پدر من که از فرهنگیان بم است درون چادر نشسته و خجالت می‌کشد بیرون بیاید. چه برسد به این‌که برود داخل آن معرکه و برای یک قوطی کنسرو داد و هوار کند... لحن و سخنانش- هر لحظه معترضانه‌تر و صدایش هر دم لرزان‌تر می‌شود تا این‌که بغض می‌کند و به برادر از دست رفته‌اش در زلزله اشاره می‌کند و زیر گریه می‌زند: «این سرنوشت
ما است!...  
شما از چی دارین عکس می‌گیرین؟ از چی دارین فیلم می‌گیرین؟...» با همان بغض شکسته‌اش از ما دور می‌شود و به داخل چادری دیگر می‌رود. زنی دیگر که در این فاصله همراه چند تن دیگر کنار گروه ما آمده و ناظر است، ادامه سخن می‌دهد. او هم گروه سراسیمه‌ای را که به دنبال کامیون درحال حرکت می‌دوند، نشان می‌دهد و با نفرتی در نگاه و لحن کلامش می‌گوید: اینها هیچ‌کدام از اهالی این شهر نیستند. بعد صدای او هم می‌لرزد، اما سکوت می‌کند تا بغض خود را پنهان نگه دارد.
 اما نمی‌تواند و به گریه می‌افتد: بم وقتی حتی زلزله در آن نیامده بود، این همه جمعیت نداشت که حالا دارد! (وقتی این یادداشت‌ها را پاکنویس می‌کنم، در روزنامه‌های روز شنبه ۴ بهمن۸۲ می‌خوانم که جمعیت بم پس از زلزله بیش از ۲ برابر شده است

!)...

 
 
 
 
 
 

بخش چهارم


زن با بغض و گریه‌اش ادامه می‌دهد: آخر مردم بم که یا مرده‌اند، یا زخمی شده‌اند، آنها هم که مانده‌اند یا سر خاک عزیزانشان هستند یا توی آوارها یا بیمارستان‌ها دنبال عزیزانشان می‌گردند وحال و روز آن را ندارند که غذا بخورند...  ما کوفت بخوریم!... ما که در این اوضاع دنبال خوردن کنسرو و دنبال چند دست لباس دست دوم نیستیم! این لباس‌های دست دوم چیست که مردم برایمان فرستاده‌اند. می‌گویند از ترکیه فرستاده‌اند. اگر مردم ترکیه برای ما ایرانی‌ها لباس دست دومشان را فرستاده‌اند، بی‌خود کرده‌اند. ما کمک این‌جوری نمی‌خواهیم. مگر ما گداییم؟ ما بهترین زندگی را داشتیم و بهترین لباس‌ها را می‌پوشیدیم و بازهم می‌پوشیم... شما که خبرنگارید، ترا خدا بگویید آنها که لباس دست‌دوم برایمان چه از خارج چه از داخل کشور می‌فرستند، این‌کار را نکنند. فکر می‌کنند کمک می‌کنند، اما به ما توهین می‌کنند.


جز آن‌که با تایید ضمن حرف‌هایش بگوییم این ناهماهنگی‌ها در روزهای بحرانی اول اجتناب‌ناپذیر است و دلداری‌اش می‌دهیم، کاری نباید بکنیم و نمی‌کنیم. از آن‌جا روانه بهشت‌زهرا(س)ی بم می‌شویم. از زلزله بم و بعداز زلزله قزوین – به‌خصوص آن فاجعه دلخراش روستای چنگوره- با خودم عهد کرده بودم که در مواقع اینچنینی تا آن‌جا که می‌شود، کمتر به جنازه‌ها نگاه کنم. اما بازهم از دیدن چند جنازه با وضعی دلخراش دلم ریش می‌شود. قبرهای تازه، آرامگاه‌های خانوادگی شده است. آمبولانس‌ها و گاه وانت‌ها با بار جنازه از راه می‌رسند و صدای ضجه‌های از جگر برآمده و جگر سوز، از صدای پچ‌پچ‌های بهت‌زده یا اندوه‌بار شاهدان آن صحنه با هم عادی‌تر شده است...  به راستی آستانه تحمل، آستانه درد و دل‌سوختگی، آستانه درد حاصل از شکستن کمر و کباب شدن دل پدری که شب حادثه در بم نبوده و حالا شاهد دفن زن و فرزندان خویش است و تنها خوشحالی‌اش این است که حالا محل دفن آنها را می‌داند، یا مادری که پیکر فرزند جوان شکسته بالش را به خاک سرد می‌سپارد، تا به کجاست؟! رها کنم، رها کنم این شرح بی‌نهایت مصیبت و غم را که صبوری هم در چنین وضعی، صبر از کف می‌دهد... پس از گریه آرامی که با دیدن نخستین تصاویر تکان دهنده زلزله از تلویزیون در خانه‌ام در تهران کرده بودم، این‌جا برای دومین‌بار، گوشه آن گورستان وسیع می‌نشینم و می‌گریم. چند خبرنگار خارجی را هم می‌بینم که اشک زلال همدردی انسانی، چشمان آبی‌شان را پر کرده است.  یک نکته را فراموش نمی‌کنم که فراموش‌کردنی نیست و آن حضور جانانه و بسیار موثر و مهم روحانیون است که با تحمل آن همه فضای غبار و بوهای تند و آزار دهنده اجساد، با همان دقت و حوصله و اخلاصی که داخل شهر هم بیل به دست گرفته بودند و در آواربرداری و جست‌وجوی آزاد، امدادگران خارجی و داخلی را با خلق صحنه‌های بدیع همراهی می‌کردند و به امور شرعی کفن و دفن کشته‌شدگان حادثه می‌پرداختند.


وقت غروب به محل اقامت‌مان در فرودگاه بم برمی‌گردیم. آرایش قبلی محل استقرار چادرهای ستادهای مختلف امدادی وانتظامی پشتیبانی و...  پس از ورود گروه‌های دیگری از امدادگران یا نمایندگان سازمان‌های خارجی، برای سازماندهی مجدد عوض شده و محل چادر ما هم تغییر کرده است. ما در همسایگی  ۲ چادری قرار گرفته‌ایم که محل استقرار امدادگران فرانسوی است.  آنها که از اعضای صلیب‌سرخ فرانسه‌اند،


۳ سگ تجسس هم به همراه دارند و شب دور آتشی که روبه‌روی چادرمان مهیا شده، می‌آیند و کنار ما و دیگر بچه‌های هلال‌احمر دوش به دوش- چون همکاران و آشنایانی دیرینه- می‌ایستند و گویا با ما همکاران ایرانی خود، بیش از دیگر افراد گروه‌ها و سازمان‌ها، احساس نزدیکی و صمیمیت می‌کنند. یکی از فرانسوی‌ها که انگلیسی می‌داند، از چند و چون حادثه و تعداد کشته‌شدگان و وضع امدادرسانی می‌پرسد. آمارها ضد و نقیض است و باید روزهای دیگر صبر کرد و ما هم همین را به آنها می‌گوییم. زن فرانسوی دیگری که کم و بیش انگلیسی می‌داند، می‌گوید که نزدیک ۳۰ساعت است درست نخوابیده و بی‌تاب بوده تا هرچه زودتر خود را به بم برساند و حال که ساعت‌ها (در مسیر آسمان) راه آمده‌اند، با این‌که چشمانش پر از خواب است، اما دلش نمی‌خواهد و نمی‌تواند بخوابد.


فردا شب، شب اول ژانویه و آغاز ‌سال نو میلادی است و این میهمانان از راه دور آمده، تعطیلات کریسمس خود را رها کرده‌اند و حس انسان‌دوستی‌شان- که اغلب احساسات و رفتارهایشان واقعی و بدون تعارف و بی آلایش است- آنها را به این گوشه کویر کشانده است، که شب‌هایش خیلی سرد و روزهایش گرم و غبارآلود است.


در جمع صمیمی و مشترک‌مان، معنای واقعی همدلی انسانی را فارغ از مرزهای سیاسی و اعتقادی و باوجود ناهمزبانی با تمام وجود حس می‌کنم و یک‌بار دیگر از این‌که عضو چنین تشکیلات جهانی گسترده‌ای هستم و چنین همکارانی در سراسر جهان دارم، به‌دور از تعارف و شعار و لفاظی‌های معمول، احساس غروری خوشایند دارم.


 فرشتگان زمینی


 «ستاد امداد» مستقر در ساختمان جمعیت هلال‌احمر بم، ساختمانی نسبتا بزرگ است که انگاری در برابر آن زلزله‌ای که بیش از ۸۰‌ درصد شهر را به تلی از خشت و خاک بدل ساخته، خم به ابرو نیاورده است.  شمع جمع انجمن امدادگران در ستاد «بیژن دفتری» است که مرد شماره یک عملیات‌های امدادی جمعیت هلال‌احمر در سال‌های اخیر بوده است. موکد‌ترین توصیه‌های او به همکارانش این است که مقابل بیقراری‌ها و ناراحتی‌ها و اعتراض‌های بازماندگان یا آسیب‌دیدگان از حادثه صبر پیشه کنند و تندی‌های آنها را به دل نگیرند و به هر قیمت راضی و آرامشان کنند.


حتی اگر تعداد اندک ساختمان‌های مقاوم و تازه‌ساز شهر که آسیب کمتری دیده‌اند، همچنان نشانه‌هایی از ضربه‌های زمین لرزه را بر پیکره خود دارند، مثلا ترک خورده‌اند یا شیشه‌هایشان شکسته، در ساختمان ۲ طبقه و ساده و محکم جمعیت هلال‌احمر بم، چندان اثری از آثار زلزله نیست، با این حال، هیاهوی ناشی از تجمع بی‌شمار مردم بیقراری که از غذا و چادر و پتو تا دارو و پوشک و شیرخشک بچه طلب می‌کنند و در رفت و آمد امدادگران یا مدیران امدادی که سعی دارند به آن جمع پریشان سر و سامانی بخشند و...  موجی از التهاب و اضطراب همراه با نظم و برنامه‌ریزی را پدید آورده که به‌خوبی گویای آن است که این ساختمان محکم و استوار ایستاده بر جای خود، در ماهیت و باطن خود نیز توأمان محل بی‌قراری‌های حادثه‌دیدگان و قرارگاه مرکزی امدادگران و نقطه اتکای آسیب‌دیدگان از حادثه است.  محل «ستاد درمان» - که از اولین روز حادثه تشکیل شده- سالن بزرگی است در مجاورت ساختمان مرکزی جمعیت بم (قبلا انبار این جمعیت) که توأمان، انبار داروها، محل ویزیت مجروحان و بیماران و نیز محل بستری‌شدن شماری از مجروحان نيز هست. نیمی از ساختمان جمعیت بم، برق ندارد و برق نیم دیگر آن را موتور برق تامین می‌کند. آب، جز در ساعاتی محدود قطع است و این وضع سبب شده تا بوی آزاردهنده دستشویی‌های کثیف با بوهای خاص و مرگ‌آلود شهر مصیبت‌زده مخلوط شود. خرابه‌های شهر در هنگام شب، وقتی که نور چراغ‌های خودرو در چرخشی دور یک میدان یا پیچیدن به خیابانی دیگر بر آنها می‌افتد، در آن تاریکی فضای هول‌آوری را به‌وجود می‌آورند و یادآور آنند که این بیغوله‌های افتاده در دل این تاریکی شبانه، زمانی خانه‌های روشن زندگی در شب‌های پرنور از چراغ خیابان‌ها و چلچراغ خنده‌های کودکان بوده‌اند.                

 روز بعد، فضای کلی شهر و وضع امدادرسانی در مقایسه با روزهای قبل سر و سامان بهتری گرفته و این از اثرات ستادهای امدادی دوازده گانه منطقه‌ای است. محل «ستاد بین‌الملل» در طبقه دوم ساختمان ستاد امداد است. البته کیفیت بالای حضور خارجی‌ها را، اعم از پزشکان و امدادگران سوئیسی، بلژیکی، کره شمالی، ترکیه، آلمان، آمریکا، ایتالیا، فرانسه و چندین کشور دیگر یا محققان و زلزله شناسان ژاپنی و نمایندگان یونسکو، یونیسف و دیگر سازمان‌های بین‌المللی دولتی و غیردولتی و همچنین خبرنگاران روزنامه‌ها، نشریات و رادیو و تلویزیون‌های خارجی و...  را در طول چند روز گذشته، همه دیده‌اند و دیده‌ایم. اما آن‌جا اطلاعات دقیق‌تری می‌توان دریافت کرد: از ۶۱ کشوری که تا به آن روز (۱۱ دی) اعلام آمادگی کرده‌اند تا به بم بیایند، ۴۵ سازمان بین‌المللی شامل ۱۵۰۰ نماینده در بم حضور دارند و ۸بیمارستان صحرایی احداث شده توسط این نمایندگان در بم مشغول کارند. نکته مهم دیگر این است که تیم امداد سوئیس، نخستین تیم خارجی است که ساعت ۵ صبح روز شنبه، یعنی ۲۳ساعت پس از زلزله وارد بم شده است.


آنها که مانده‌اند


شب که به همراه چند نفر از همکاران به محل استقرار خود در فرودگاه بم برمی‌گردیم، شاهد رفتن گروه‌های دیگری از خارجی‌ها- به‌خصوص گروه‌های تجسس به همراه سگ‌هایشان- هستیم که ایران را ترک می‌کنند. حال و هوای فرودگاه خلوت‌تر شده است.  شبهای قبل را بیاد می‌آورم:


 فرودگاه بم، روز و شب، آرام و قرار نداشت. بچه‌های کارآزموده سپاهکه کارعملیاتی سترگ امدادرسانی دربم- خصوصا در بخش ترابری هوایی- بی‌حضور قدرتمندانه‌شان ممکن نبود، دوشادوش دیگر نیروهای امدادرسان دولتی و مردمی داخلی و خارجی، تلاش می‌کردند. درطول روزها و بیشتر اوقات دور از آن‌جا، در شهر بم بودیم، اما شب‌ها، در تمام طول شب که درون چادرمان میان خواب و بیداری به‌سر می‌بردیم و چادرمان حتی  ۱۰۰متر هم با باند فرودگاه فاصله نداشت، شاهد یا شنوای فعالیت مداوم و شبانه‌روزی فرودگاه بودیم. گروه‌های امدادی و پزشکی و نمایندگان کشورهای مختلف که با خود محموله‌های اهدایی به همراه آورده‌ بودند و خبرنگاران از داخل و خارج کشور، گروه گروه از راه می‌رسیدند. ترافیک پروازی چنان سنگین بود که گاهی می‌دیدی باند فرودگاه درست مثل یک پارکینگ عمومی خودرو، پر از هواپیماها و بالگرد‌های جورواجور شده که گوش تا گوش کنار هم پارک شده‌اند، نگران می‌شدی که این هواپیمایی که آماده پرواز می‌شوند یا آن هواپیمایی که می‌خواهد فرود بیاید، نکند به آن دیگری بخورد و آن‌وقت این‌جا- خدای نکرده- آتشی مهیا شود که تصورش نیز هولناک است! همین نکته باعث شده تا بارها از زبان دوستان و همکاران، بشنوم که مارشالر این فرودگاه را تحسین کنند. باری فرودگاه بم در طول این ۵، ۶ شبی که گذشت، به‌تدریج، روز به روز و شب به شب، خلوت‌تر شده و فاصله پروازها یا فرودها هم بیشتر شده است، اگرچه در سالن انتظار فرودگاه- که ترک‌های آن‌جا هم نشانه‌هایی از اثر زلزله دارند- هنوز هم شب و روز، عده زیادی از هموطنان- اعم از خبرنگاران و نیروهای مردمی و گروه‌های کنجکاو- که قصد بازگشت دارند و منتظر پرواز بعدی هستند و در این میان که به‌نظر می‌رسد عده‌ای کارشان را تمام کرده‌اند  یا حس کنجکاوی‌شان ارضا شده، برای بازگشت به آرامش زندگی روزمره‌شان بیقراری می‌کنند، این امدادگران هستند که کارشان تازه آغازه شده و چنان‌که در جلسه ۲ شب قبل مسئولان ستاد امداد در بم شنیدم، حداقل ۲ ماه در این منطقه کار عملیاتی جدی و پرحجمی در پیش دارند. آری، آنها باید بمانند و مانده‌اند.


اگر تا آن روزها بم را خیلی‌ها با خرمای مضافتی و پرتقالش می‌شناختند، من علاوه بر آنها بم را با صدای ایرج بسطامی به‌خاطر سپرده بودم که می‌دانستم زادگاه اوست و صدایش همراه و هم‌آواز خاطرات زخمی دل و جانم بود در آن تابستان داغ ۷۰، وقتی کاست «مژده بهار»ش درآمده بود و همدم اوقات دلتنگی من و بسیاری دیگر دوستان دانشجویم بود... .  و حالا من هم که همچون اغلب همنسلانم، میان دیگر خاطرات گمشده‌ام، سال‌ها بود ایرج بسطامی و صدایش را گم کرده بودم، او را در آخرین ساعت شبانه دومین روز زلزله بم و در پیگیری نخستین اخبار و تصاویر تکان‌دهنده این حادثه در تلویزیون در کوتاهی خبری تلخ باز می‌یابمش: اگرچه به محض شنیدن خبر زلزله از همان نخستین دقایق، نمی‌دانم که چرا چندین بار به یاد او افتادم- چندبار هم با این تصور که آیا ممکن است بسطامی، آوازی غمناک در سوگ همشهریان خود سر دهد؟- اما وقتی بهت‌زده به تصاویر ویرانه‌های بم در صفحه تلویزیون چشم دوخته‌ام، ناگهان صدای ایرج بسطامی و لحظه‌ای بعد تصویر او را می‌بینم و می‌شنوم، که با تصاویر ویرانه‌ها در هم آمیخته است، دلم گواهی خبری تلخ را می‌دهد، تا این‌که چند ثانیه بعد، عنوان «مرحوم ایرج بسطامی خواننده موسیقی اصیل...» زیرنویس می‌شود و آه از نهاد من برمی‌آید. ثانیه‌های بعدتر هم مجری خوش‌سخن برنامه‌ای به‌نام «پنجره»، گویا برای نخستین‌بار خبر درگذشت تاسفبار ایرج بسطامی را در حادثه بم به هموطنان عزیز تسلیت می‌گوید.  


در تمام طول مسیر پرواز شبانه‌مان تا فرودگاه بم در فردای همان شب نیز و در تمامی آن چند روز که در ویرانه‌های شهر می‌چرخم و چندین بار سراغ خانه بسطامی را از هر آن‌که از اهالی بازمانده‌ای آن شهر باشد می‌پرسم، صدای او و شعر حافظ در گوشم است:


این تطاول که کشید از غم هجران بلبل. تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد


 گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت. که باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

 
 

بخش پایانی


... و بالاخره غروب روز جمعه دوازدهم دی‌ماه که درست ۷ روز از زلزله سپری شده، خانه بسطامی را پیدا می‌کنم. در کوچه‌ای بن‌بست که نام کوچه بسطامی بر خود دارد و پشت کوچه و خانه بسطامی که اکنون دیوارهای حیاط و اتاق‌هایش ریخته، نخلستان کوچکی پیداست.


خانه هنرمند، قدیمی و ساده است، حیاط بزرگی دارد. تنها اتاق پذیرایی‌اش کاملا ویران شده که چند مبل و راحتی معمولی دارد و چند نقاشی قاب شده بر دیوار آن است و یک قرآن که بر تاقچه نهاده‌اند. غربت و سادگی خاص خانه، خانه بسیاری از هنرمندان دیگر را به یاد می‌آورد که یا آنها را دیده‌ام یا درباره‌شان شنیده‌ام. در اتاق کوچک دیگری که پر از کتاب و بیشتر کتاب‌هایی درباره موسیقی است، پوستر پاره شده آخرین کاست منتشر شده بسطامی در بهار ۸۲- «حضور»- را پیدا می‌کنم و به یادگار برمی‌دارم. با این تصمیم که آن را بعدا به موزه ملی جمعیت هلال‌احمر یا جای مشابه دیگری تحویل دهم و این شعر با خاطره صدای پرسوز بسطامی در گوشم است. وقتی ویرانه‌های خانه‌اش را می‌نگرم: من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت. هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستانم.


بیدار شو‌ای دیده که ایمن نتوان بود


روزهای بعد، گروه‌های مختلف دیگری برای بازدید از منطقه می‌آیند. نمایندگان مجلس، گروه‌های ورزشی، هنرمندان و ... به تهران که برمی‌گردم، پس از حدود ۱۰ روز دوری از روزنامه‌ها، رسانه‌ها، تحلیل و تفسیرهای متنوعشان از زلزله بم، با کنجکاوی زیاد به آرشیو روزنامه‌ها رو می‌آورم و مطالب تمام روزنامه‌ها را که به بم می‌پردازند، می‌خوانم تا از دیگر زاویه‌های نگرش به چشم‌اندازی که من هم ناظرش بودم، مطلع شوم. حرف و حدیث‌ها، جور واجور و فراوان است. به هر حال، فاجعه سنگین و ملی است، پس تمام نهادها، وزارتخانه‌ها، تشکل‌ها و تمام مردم، درباره آن حرف‌هایی دارند. اما نظر خارجی‌هایی که متخصص امرند و نه با تمجیدشان می‌خواهند فرصتی بطلبند و نه با انتقادشان قصد غرض‌ورزی دارند، کمی از واقعیت امر را- که هیچ‌گاه برای همیشه پنهان نمی‌ماند- آشکار می‌کنند:

 

 رئیس سپاه کمک‌های بشردوستانه سويیس- که گروه امداد کشورش نخستین گروه خارجی حضور یافته در بم بودند- از وضع امدادرسانی در بم، به‌ویژه از میزان همراهی و هماهنگی جمعیت هلال‌احمر ایران با امدادگران خارجی اظهار شگفتی کرده است.  همین شگفتی را، کاردار سفارت سويیس در تهران از قول اعضای گروه امداد اعزام شده به ایران، از این‌که همبستگی و نوعدوستی مردم ایران همه آنان را تحت تاثیر قرار داده است، ابراز می‌کند.  رئیس امدادرسانی سازمان ملل نیز گفته است که اقدامات جمعیت هلال‌احمر ایران در این زلزله می‌تواند به‌عنوان یک تجربه موفق در زمینه امدادرسانی در اختیار دیگر کشورها قرار گیرد...


خبر دیگری که علاوه بر نوشته‌ها و مقالات و هشدارهای روزنامه‌ها و زلزله‌شناسان، درحال و هوای گفت‌وگوهای عادی اهالی میلیونی پایتخت عزیز هم دیدنی و خواندی است، شیوع دیگر باره  نگرانی از زلزله تهران- و سایر شهرهای ایران- است. موج این نگرانی- که به‌جاست- هربار با وقوع زلزله‌ای در گوشه‌ای از کشور به یک‌باره ایجاد می‌شود و بعد امواج سیاسی، اقتصادی و...  بار دیگر از راه می‌رسند و این موج را در خود گم می‌کنند. پس هر روز که می‌گذرد، اخبار اوضاع بم، دیگر با آن شدت قبلی پیگیری نمی‌شود...


در میان کابوس‌های گاه به گاهم، برنامه دیدن کابوس زلزله را از سر گرفته‌ام. یک‌بار می‌بینم که زلزله آمده و به شهرم همدان رفته‌ام و زیر آوارها به دنبال خانواده و بستگانم می‌گردم. از خواب می‌پرم و می‌بینم بالشم از اشک خیس است. جالب است که یکی، ۲روز بعد، در خبرها می‌شنوم که در نهاوند زلزله آمده است! یکی، دو بار می‌بینم که زیر آوارم و می‌خواهم فریاد بزنم، اما بیدار که می‌شوم، دهانم کلید شده و زبانم نمی‌چرخد. می‌بینم که زیر آوار بختک بوده‌ام. اما یکی از خواب‌هایم، نه کابوس است و نه رویا:  


در شهری نیمه ویران که تمام مردمش سیاه پوشیده‌اند و شبیه شهر بم هست و نیست- هرچند در ویرانه‌های بم نشانی از «شهر» نمانده بود- و آن مردم سیاهپوش و عزادار به سمت مسجدی، گویا برای شرکت در یک مجلس بزرگ ختم یا عزاداری می‌روند. بعد آن‌جا در صحن مسجد، میان جمع هستم و ایرج بسطامی را می‌بینم که رو به جمع روی صندلی‌ای نشسته، میکروفن‌های بسیار مقابل او نصب شده و او قرآن تلاوت می‌کند. صدایش، همان صدای سوخته و صدای آشناست.  آرام از این خواب بیدار می‌شوم. آیا دیدن این خواب، نتیجه مشغول بودن مداوم فکرم به بسطامی است؟...  از جا بلند می‌شوم و چراغ را روشن می‌کنم. حوالی ۴ صبح است. در آن سکوت نیمه‌شب به سمت ضبط صوت و قفسه نوارهای کاست می‌روم و گوشی در گوشم، به کاست «تحریرخیال» که دیشب قبل از خواب قسمت‌هایی از آن را شنیده‌ام گوش می‌دهم، تا می‌رسد به این غزل حافظ که همراه با سوز صدای بسطامی در گوشم می‌پیچد:


بیدار شو ‌ای دیده که ایمن نتوان بود


زین سیل دمادم که در این منزل خواب است


سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم


دست از سر آبی که جهان جمله سراب است...


پايان . دی ماه ۸۲- تهران

تاريخ: ۱۳۹۲/۱۰/۸

نظر کاربران
سلام اقانورالله همیشه یادت میکنیم تااینکه این مطلب زیبا راخواندم وان احساسات راکه همیشه ازشمابه یادداشتم دراینجاخواندمخیلی زیبا نوشتی
نوشته شده توسط محمدرضاجوازی در تاریخ ۱۳۹۴/۱۱/۱۱

درود بر آقای نصرتی عزیز
در ایام تعطیلات نوروز فرصت شد در جستجوی نام شما و خواندن نوشته های زیبایتان در اینترنت به این گزارش واقعا تاثیر گزار برخورد کنم. یاد انشاهای خوب شما در دبیرستان شهید موسوی رزن افتادم همکلاسی عزیز. گزارشت از مجتمع امام علی و دختران معلول ذهنی هم خیلی خیلی خوب و با احساس و یک مقدار هم ناراحت کننده بود. خدا خیرت بدهد و عیدت مبارک . خداوند سایه پدر بزرگوارت استاد دکتر نصرتی را هم از سر شما و همه ما کم نکند که خدماتشان در استان همدان خصوص منطقه ما رزن ماندگار است.
ارادتمندت محمدی. از رزن همدان
نوشته شده توسط در تاریخ ۱۳۹۴/۱/۴

مدیریت روابط عمومی هلال احمر استان تهران موهبتی است که شما با آن بسیار آشنا هستید.
آقای نصرتی این مسوولیت جدید بر شما مبارک
نوشته شده توسط حسین از شهرری در تاریخ ۱۳۹۳/۸/۱۹

همه ی خوبان می روند
یاد مرحوم دفتری ، حرمت باقری و حسین گلپیرا به خیر ...............
نوشته شده توسط علیپور در تاریخ ۱۳۹۳/۸/۱۹

سلام بر آقای نصرتی عزیز
فرصتی شد متن دست نگاشته ی وزینتان در بازدید از ویرانه ی مرحوم استاد بسطامی را مجدد منتشر فرمیید
از تلاشهای مفیدتان به اندازه ی وسع ناچیزم تشکر میکنم
نوشته شده توسط علیپور بچه جنوب شهر در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۱۶

با سلامي به بلنداي آسمان،
روايت از عشق و شعور در متن فاخر شما اوج ميزند، باشد تا دوستان همراه ديگر نيز با تاسي به همين مرام بگويند آنچه گفتني است از ناگفته هاي ايثار كه در سايه تدبير آن روزگار بوقوع پيوست، بي جهت نيست فرا گرفتن از درس آموختگان صحنه هاي خدمت و راستي بعنوان الگو زمان ، تا هجيان ناشي از حادثه ويران نكند تجربه گذشته اين ديار ، آفت نزند ثمر همت رادمرداني از جنس احساس ،روز و روزگار ثبت شود در دفتر كردگار ، با تشكر فراوان از نگارنده جناب نصرتي
ارادتمند: سعيد دفتري بشلي
نوشته شده توسط سعيد دفتري در تاریخ ۱۳۹۲/۱۰/۲۵

باسلام ، بيان موضوعات اتفاق افتاده در آن حادثه بزرگ كه 10 سال از آن مي گذرد با اين نوع ادبيات تمامي خاطرات آن روزها كه افتخار خدمت اينجانب وهمكاران خوبم از روز دوم حادثه فراهم شده بود را عينا ياداوري نمود . اين كار كه با خلوص نيت واحساسات پاك نويسنده ان جناب آقاي نصرتي عزيز همراه بوده قطعا ماندگار وتاثير گذار خواهد بود .آرزوي سلامتي براي همه خدمتگزاران به مردم ونظام مقدس جمهوري اسلامي ايران.
نوشته شده توسط اميرفراتي در تاریخ ۱۳۹۲/۱۰/۱۵

آقای نوراله نصرتی واقعا از شما ممنونم که هم تلخی حادثه بم و هم تلاش خوب امدادگران هلال احمر را بطور ماندگار ثبت کردید.موفق باشید
نوشته شده توسط رمضانی در تاریخ ۱۳۹۲/۱۰/۱۵

سلام
ایشان هم ضربه کلام دلنشینی دارند و هم قدرت بیان بسیار خوبی .
سالهای دور ایشان در پیام هلال هنروری می کردند . مدتها بود از ایشان خبری نداشتم اما یادم هست در جریان زلزله ی بم برای ثبت خاطرات امدادگران زحمات زیادی کشیدند.
هنوز هم با همان قدرت قلم یادمان می آورند "که بیدار شو ‌ای دیده که ایمن نتوان بود" . آرزوی سلامتی دارم


نوشته شده توسط شهریار مزیدآبادی در تاریخ ۱۳۹۲/۱۰/۱۴

من در زلزله بم حضور نداشتم اما با خواندن این نوشته خود را در بم 82 احساس کردم.
نوشته شده توسط حسن در تاریخ ۱۳۹۲/۱۰/۱۴

ممنون ازتویسنده ی محترم بااین مطلب روحم به ده سال قبل وتلخی هاو شیرینی های بم رفت
نوشته شده توسط mohammadi در تاریخ ۱۳۹۲/۱۰/۱۴

ممنون ازنویسنده محترم مقاله تجربه درقالب تلخی های بم باقلمی شیواوموثربیان شده است
نوشته شده توسط محمد رضا ایرانی در تاریخ ۱۳۹۲/۱۰/۱۲

به به واقعا برجان نشست
نوشته شده توسط ali در تاریخ ۱۳۹۲/۱۰/۹

بسیارممنون ازقلم شیوای این امدادگرنویسنده
نوشته شده توسط رضا در تاریخ ۱۳۹۲/۱۰/۸

بسیارزیبا ودلنشین وعمیق وحرفه ای .ممنون ازآقای نصرتی
نوشته شده توسط تولایی در تاریخ ۱۳۹۲/۱۰/۸
نام:
پست الکترونیکی:
نظر شما: