تاریخ: ۱۳۹۶/۱۰/۱۸
امدادگر لحظه های سخت ...
گفت وگو با عباس جمالیان، مردی که امدادگر حادثه های سقوط هواپیما و زلزله های بم و قائنات بوده است
هواپیمای فوکر 28 شرکت هواپیمایی آسمان در ساعت 22:50 چهارشنبه 18 مهر1373 با شماره پرواز 746 از اصفهان به مقصد مهرآباد پرواز کرد؛ اما تنها دقایقی بعد ارتباط آن با برج مراقبت پرواز قطع شد و سازمان هواپیمایی کشوری روز بعد اعلام کرد که هواپیما برفراز ارتفاعات کرکس اصفهان سقوط کرده و 66 سرنشین آن کشته شده اند. سرمای موذی در آخرین روزهای مهر، کوه های کرکس را نشانه گرفته بود. بوی تعفن و سوختگی پوست و گوشت 66زن و مرد و کودک، پیچیده بود به سردی هوا. دیگر هیچ اثری از پرنده آهنی که نیمه شب گذشته اصفهان را به مقصد مهرآباد، ترک کرده بود، نبود؛ انگار هیچ وقت هواپیمای فوکر 28در آن سیاهی شب، به حرکت در نیامده بود. بال های پرنده آهنی در آتش سوخته بودند و هر تکه ای از آن به سمتی افتاده بود. خبری از 66سرنشین هواپیما هم نبود؛ تا چشم کار می‌کرد، فقط پوست و دل و روده و دست وپای قطع شده و خاکستر شده بود. ساعت 5صبح بود و هوا هنوز روشن نشده بود که هلکوپتر امدادگران به زمین نشست؛ امدادگرانی که هیچ کدامشان از عمق حادثه خبر نداشتند؛ حادثه ای که حادثه نبود؛ بلکه «فاجعه بود.» تا ابد الدهر ضمیمه ذهن امدادگران شود و هیچ گاه، از جلوی چشمانشان محو نشود: «صبح خیلی زود رسیدیم به محلی که هواپیما سقوط کرده بود؛ اصلا فکر نمی کردیم این سانحه اینقدر کشته داشته باشد.صحنه وحشتناک و دردناکی بود؛ دردناک..... گوشت پای یک نفر به کفشش چسبیده بود. دست دختر بچه ای که ناخن هایش، لاک خورده بود، قطع شده بود. بوی تند و مشمئز کننده گوشت سوخته، حال آدم را به هم می زد.» همه امدادگران این صحنه را تاب نیاورند. حالشان بد شد.برگشتند. دو روز طول کشید تا باقی امدادگران، پوست و گوشت 66نفر را جمع کنند و همه را بریزند توی یک نایلون: «باید اینها را می‌آوردیم و می بردیم پزشکی قانونی. موقع پرواز حتی هلکوپترمان هم بوی مرگ گرفته بود.» 23سال از این داستان هولناک می گذرد؛ اما عباس جمالیــــان، یکی از امدادگــــران سقوط هواپیمای فوکر 28 آن را فراموش نکرده. بغض راه گلویـــــش را می گیرد؛ موقعــــی که امدادگر 56ساله و بازنشسته هلال احمر از آن روز، از آن اتفاق و از آن فاجعه سخن می گوید.«ردپایی از آدم ها وجود نداشت؛ انگار شبح مرگ، افتاده بود روی کوه هــــای کرکس.» و این تلخ‌ترین و دل آزارترین صحنه ای شد که او تا به الان، به چشم دیده است؛ صحنه ای که بعدش کابوس شب و روزش شد و او را تا مرز افسردگی کشاند: «بعد از آن ماجرا، بیماری اعصاب گرفتم و هنوز هم دارم قرص می خورم؛ البته این موضوع فقط، برای من اتفاق نیفتاد؛ بلکه خیلی از کوهنوردان هم دچار بیماری شدند". زمستان 1376، نیمه های شب بود که ارتباط هواپیمای مسافربری با برج مراقبت قطع شد و احتمال سقوط آن شدت گرفت و امدادگر اصفهانی به منطقه عازم شد.عباس جمالیان این حادثه را این گونه شرح می‌دهد: « از طريق مسؤل كشيک امدادجمعيت هلال احمر با خبر شديم ارتباط يک فروند هواپيمای مسافربری با برج مراقبت قطع واحتمالا سقوط کرده است .پس از حضوردر مركز اداری جمعيت به اتفاق همكاران به منطقه سجزی اصفهان (حوالی فرودگاه شهيد بهشتی ) رفتیم.» باران امان بریده بود. سرما استخوان می ترکاند. روستای «ورتون»، اما پلک هایش را روی هم گذاشته بود و آسوده خوابیده بود: «در خانه‌ها را می زديم؛ اما هيچ پاسخی نمی‌شنیدیم. چراغ گردون خودرو روشن بود، گه گاهی هم آژير رابه صدا در می آورديم تا شايد صدایمان به گوش كسی برسد وسوال ما را جواب دهد.» فایده ای نداشت؛ انگار بارش باران، لالايی گوش‌نوازی برای روستایی ها شده بود و خوابشان را سنگین تر می کرد: «در اوج نا اميدی ناگهان نور چراغ فانوسی توجه مان را جلب کرد.آرام آرام به سمت روشنايی حركت كرديم . نور از چراغ فانوسی بود كه كه در دست پيرمردی با محاسن سفيد ولباس مندرس در حال حركت بود.قبل از اينكه بپرسد، علت حضور مان را برايش شرح داديم .او نيز با تعجب اظهار بی اطلاعی کردوبه راه خود ادامه داد.با نگاه خود اورا تعقيب كرديم، از بالای گل دسته مسجد با صدايی خوش وقت سحر را به اهالی روستا اعلام كرد .تا موقع اذان صبح به اتفاق روستایيان به گشت زنی پرداختيم؛ اما اين كاوش،بی نتيجه بود.مه غليظ صبحگاهی وباتلاقی بودن زمين حركت ما را مشكل كرده بود، همكاران من با در دست داشتن چراغ قوه از خودرو خارج می شدند وپياده به جست و جو می‌پرداختند؛ ولی نتيجه‌ای نداشت.»هوا روشن شد. ابرهای پنبه‌ای به میانه آسمان آمدند و باران بند آمد: «از طريق بی سيم مطلع شديم كه ساير نيروهای امدادی موفق به يافتن هواپيما در ده كيلومتری منطقه شده اند. پيام همكاران ما حاكی از آن بود كه خوشبختانه هواپيما هنگام سقوط به گل نشسته وبه هيچ يک از ســــرنشينان آن آسيب نـــرســـيـــده است.» ساعت ۱۲:۲۷ به وقت محلی در 20 اردیبهشت 1376، قائن در استان خراسان لرزید؛ ۷٫۳ ریشتر و ۱٬۵۶۷ نفر زیر آوار جان باختند و جمالیان به منطقه عازم شد.همه چیز بوی خرابی گرفته؛ نام و نشانی و ردپایی از قائنات نیست؛ زندگی لای آوار دفن شده: «تا چشم کار می کرد، ویرانه و خرابی بود و تنهای له شده زیر خاک و تیر و تخته. دیوارهای گلی همه فرو ریخته بودند و راه را بسته بودند. آن روز، یک هزار و 567نفر در کثری از ثانیه جان باختند و به دنیای مرده‌گان قدم گذاشتند.» چادرهای هلال احمر گوشه به گوشه دایر شده بود: «مجروحان را می آوردیم توی چادرهای سفید و تیم های امدادگرا آنها را مداوا می کردند. هم از نظر روحی به هم ریخته بودند و هم از نظر روانی. خیلی‌هایشان همه خانواده شان را از دست داده بودند و حالا تک و تنها خودشان مانده بودند و خودشان. مردم از خود بیخود شده بودند. کمک های هلال احمر و مردمی مدام به دستمان می رسید؛ اما حجم خرابی ها و آسیب دیده ها خیلی زیاد بودند. دقیقا یادم نمی آید چند روزی آنجا بودم؛ ولی فقط همین را می دانم که فاجعه آنقدر دردناک بود که هیچ کس نمی‌تواند، عمقــــش را بیـــــان کند و از آن ســــخن بگوید. هنوز یاد آن روزها که می افتم، مو به تنم سیخ می شود؛ همه آن صحنه ها مثل یک فیلم ترسناک، جلوی چشمم حرکت می کند؛ ویرانه‌ها، صدای جیغ و فریاد دختران و پسرانی که مادر و پدرشان را از دست داده بودند و مادر و پدرهایی که دخترو پسرهایشان را لای آوار جا گذاشته بودند و بهارشان به زمستان تبدیل شده بود. مردم، برای گرفتن کمک و غذا و آب تقلا می کردند؛ متاسفانه زلزله همـــــه معادلات زندگیشان را به هم زده بـــود و امیدشان را ناامید کرده بود. تا مدت هـــــا همـــــه در تعجب بــــودنــــد و نمی‌دانستند، باید چه کار کنند و با این مصیبت چگونه کنار بییند. مسئولان به دیدنشان می‌آمدند و به آنها وعــــده و وعید می دادند؛ اما باز هم دلشان خوش نمی شد که نمی‌شد!» ساعت ۵:۲۶ بامداد روز جمعه ۵ دی ۱۳۸۲زمین 12ثانیه لرزید و شهر را ویران کرد. یک هفته بعد از زلزله، عباس جمالیان به همراه دیگر امدادگران اصفهانی راهی بم شد و بغضش، برای چندمین بار شکست. «همه جا ویران شده بود؛ اثری از شهر و زندگی نبود؛ فقط سکوت و بغض جامانده‌ای که لای خرابه‌ها و ویرانه ها جا مانده بود. تعداد مجروحان زیاد بود؛ خیلی زیاد. آنهایی که مانده بودند؛ هنوز بعد یک هفته مات و مبهوت بودند؛ اینکه چطور در 12ثانیه خانه و خانواده شان را از دست دادند. بعضی های شــــان فقط بـــه یک نقطـــه خیـــره می شدند و فقط سکوت می کردند. برخـــی دیگر آنقدر گریــــه کرده بودند که برای چشم‌هایشان اشکی نمانده و خشک شده بود. مادری که تازه عروسش را از دست داده بود، از بس صورتش را چنگ زده بود، صورتش جای سالمی نداشت. امدادرسانی به آنها خیلی سخت بود؛ چون خیلی‌های شان، خانواده های شان را از دست داده بودند و دیگر هیچ امیدی به ادامه زندگی نداشتند.» چطور به آنها کمک می کردید؟ «علاوه بر امدادگران، همراه تیمی که اعزام شده بود، مددکاران و روان شناسانی بودند که با زلزله زده‌ها صحبت می کردند. کاری می کردند تا آنها گریه کنند. خودشان را خالی کنند. بغضشان را بشکنند و با آنها درد و دل کنند؛ چون نمی خواستند سوگ این مصیبت به دلشان بماند.» چطور اینها را تاب می آوردید؟ «صحنه های دلخراشی بود. تنهای زیادی لای آوار جا مانده بود؛ اما کنار این همه غم و غصه و مصیبت، صحنه های قشنگی هم می‌دیدیم؛ مثلا خیلی از‌آسیب دیده ها از ما می خواستند که به جای کمک به آنها به سراغ بقیه برویم و درمان دیگران را به خودشان ترجیح می‌دادند. آدم های قانعی بودند؛ چراغ هایی که متعلق به کامیون بود را به آنها می دادیم که خیلی هم گران بودند؛ اما آنها فقط به یک فانوس راضی بودند.» و دلخراش ترین صحنه؟ «زیاد بود؛ اما تصویر مادری که در حال شیر دادن به نوزادش بود، از همه بیشتر مرا آزرد؛ سینه در دهان نوزاد بود و هر دو در آغوش هم جان داده بودند.» عباس جمالیان، امدادگر 56ساله و اصفهانی جمعیت هلال احمر پس از 30سال امدادگری، ردپای همه صحنه های دلخراش و هولناکی را که شاهدش بوده، توی چشم ها و خط های روی پیشانی اش می توان دید